سی ماهگی
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:44
نمی خوام یادم بره.. نمی خوام هیچوقت یادم برهتو یه اتاقی یهم گان دادن که بپوشم و یه پلاستیک که طلاهامو توش بندازم. نمی پوشیدم.. باور نمی کردم که باید حاملگی رو تمومش کنم. من نمی خواستم به این زودی تمومش کنم. گریه می کردم و هنسر اومد و بغلش کردم و تو بغلش گریه کردم. گریه نمی کرد ولی ناراحت بود و سعی م...
دو سال و هفت ماه
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:44
باز پناه اوردم به نوشتن که اگه ننویسم می ترکم.. هیچ کاری نمی تونم بکنم با کارن.. هیچ کاری... عملا هییییچ کاری...این به معنی ناشکری نیست.. چه میدونم... اسمش هر چی می خواد باشه.. خدا حفظش کنه و سلامت نگهش داره.. ولی من هییییچ کاری نمی تونم بکنم.. از اینکه در انجام ساده ترین کارهام ناتوانم عصبانیم.. عص...
هجوم احساسات
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:38
امشب از شدت احساسات منفجر شدم.ماجرای دختر بچه هفت ساله ای رو فهنیدم تو اینستاگرام که بهش تجاوز شده و کشته شده. به همسر نشون دادم و طبق معمول دلم شور کارن و زد و رفتم تو اتاقش که بهش سر بزنم. همونجا های های زدم زیر گریه. اومدم بیرون همسر گفت گریه کردی؟ باز دوباره شدیدتر گریه کردم. اصلا نمی تونستم تحم...
عشق مامان
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:38
روزهای مادرانه عجیبی رو می گذرونم. گاهی عاجز از زحمتها و خستگی ها و مسئولیتها فکر می کنم روزهای قبل کارن چه راحت بودیم. گاهی هم مثل امروز و دیروز روزی صدبار خداروشکر می کنم که کارن و بهم داد. که کارن خیلی بیشتر از لیاقت منه و من لیاقت داشتن اونو ندارم. مگه من کی ام که خدا همچین فرشته زیبا و شیرینی ر...
18 ماهگی
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:38
کارن امشب دیر خوابید. از ده گذشته بود. خوابش اصلا حساب کتاب نداره. شاید چون برنامه مون منظم نیست. شنبه از شهر پدری برگشتیم و هنوز برنامه مون منظم نشده. اگه عادت کنه هر شب زود بخوابه ما هم شبا به کارامون میرسیم. همسر الان از این وضعیت ناراحته که نتونسته به کاراش برسه امشبم. کارن سرما خورده. از من گرف...
بزرگترین چالش زندگیم
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:38
چهارشنبه که رفته بودم شرکت برای جلسه هایی که همیشه داریم، کارگردانمون بهم یه پیشنهادی داد که یکی از بزرگترین چالش های زندگی من شد. از چهارشنبه تا حالا خیلی فکر کردم خیلی مطالعه کردم خیلی مشورت گرفتم ولی هنوز سردرگم و پریشانم. انتظار اینو نداشتم که بهم پیشنهاد کار ثابت بدن. شوکه شدم. کارن هنوز خیلی ک...
روز جهانی کودک
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:38
دیروز اولین جلسه مادر و کودک بود. کارن همونطور که فکر می کردم حسابی خوابش میومد. با اسنپ رفتیم. کلاس شلوغ بود. کارن کاری به کار بقیه نداشت. واسه خودش اسباب بازی پیدا می کرد و بازی می کرد. بازی ها و ورزش و رقص دسته جمعی رو هم بلد نبود و من کمکش می کردم. ولی بهم حالی می کرد که ولم کن بذار واسه خودم هر...
شکوه مادری
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:38
من خیلی وقته به اینجا به چشم یه دفتر خاطرات نگاه می کنم که خیلی خصوصی شده و فقط خودم می خونم و بس. ولی گاهی که یه کامنت از کسی می بینم تعجب می کنم و خوشحال میشم که یعنی هنوزم کسی حوصله خوندن وبلاگ علی الخصوص نوشته های منو داره؟ بهرحال ممنونم از کسایی که وقت میذارن و برام کامنت میذارن.می خوام از احسا...
کارن 20 ماهه
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:38
خب کارن دیروز 20 ماهش شد و من انقدر که اینجا ننوشتم نمیدونم چی باید بنویسم. همچنان درگیر و مشغول کارن هستیم. حالا دیگه سرگرم کردنش شده مسئله مهم و اساسی. تقریبا دو هفته ست از شهر پدری اومدیم و کارن همش ددر می خواد. صبا معمولا می برمش پارک. امروز یه دوست ارمنی پیدا کرد که فارسی بلد نبود چون استرالیا ...
تغییر صابخونه
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:56
ساعت دو و ربعه و من بستنی خوردم و رو مبل دراز کشیدم و اقایون خوابن. بعدازظهر بعد از قرنها خوابیدم و بخاطر همینه که خوابم نمیاد. اونم به برکت نت نداشتن گوشیم بود وگرنه کارن می خوابه من گوشی بازی می کنم. ولی چه خوب بود خوابیدم تا شب سر حال بودم. صابخونمون عوض شد!! فروخت خونه رو به یکی دیگه. یارو اوستا
بوس
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:56
دراز کشیدم می ره میاد منو بوس می کنه و من می ره تو ابرا. دهنشو باز می کنه و می چسبونه لپم. این روزا باهاش عشق می کنم عشق... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 16:36 توسط لیلی |
شغل
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:56
امروز یه قرار کاری داشتم که خیلی بامزه بود، یه قرار کاری که با کارن رفتم! و به قرار کاری که وقتی رسیدم هنسر در و باز کرد!اگه خدا بخواد قراره همکار بشم با همسر.همه چیز دوشنبه معلوم میشه...خدایا میدونم که میدونی چقدر دوست دارم از سر راه گذاشتن این پیشنهاد کاری واسم و میدونم که میدونی چقدر می خوامش... ...
خواب
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:56
مدتیه که پیش کارن می خوابم. به توصیه همسر و مامان.تقریبا میشه گفت جدا کردنش از شش ماهگیش خیلی موفقیت امیز نبود.نصفه های شب بلند میشه و منو صدا می کنه و دلش نمی خواد از من جدا بشه.حالا که فکرمی کنم اصراری هم نیست برای جدا کردن این نی نی کوچولو که هنوز خیلی کوچولوعه.اینجوری هر سه تامون راحت تر می خواب
خشم و محبت
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:56
روزا تند و تند و تند می گذره و من همیشه وقت کم میارم و در حال بدو بدو هستم.شبا به قدری خسته میشم که حد نداره.هر چقدرم می جنبم باز کارارو دیر تمومش می کنم. دیر حمومش می کنم دیر بهش شام نیدم و دیر می خوابونم.خسته میشم خیلی خسته میشم. مخصوصا روزایی که همش از من اویزونه و غر می زنه و گریه می کنه و معلوم
روزمره
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:56
دیروز و امروز حسابی مشغول کار زدن بودم که فردا ببرم شرکت نشون بدن. امیدوارم بتونم نظر کارگردان و جلب کنم. بماند که طرحی که امروز زدم هنگ کرد فتوشاپ و کلا پرید و مجبور شدم دوباره بزنم.دیروز و امروز همسر حسابی کمک کرد کارن و نگه داشت که من بشینم پای کامپیوتر.وای از راه رفتن کارن!! عااالیه. یکی از زیبا
شهر پدری
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:56
اومدم خونه مامان اینا. تازه دارم میفهمم که چقدر نیاز دارم کسی کارن و چند ساعت ازم دور کنه. بعد وقتی می بینمش بفهمم چقدر دلم براش پر می کشه و چقدر عاشقشم. من می میرم برای اون بزرگ شدنش و عوض شدنش. می می رم برای بغل کردنش وقتی که منو می بینه و دستاشو دور گردنم حلقه می کنه و سفت صورتشو می چسبونه صورتم
14 ماهگی
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:56
سه روز مونده که کارن 14 ماهه بشه. ما ده روزه خونه مامان ایناییم و بسیار هم راضی می باشیم!!کارن که کیف می کنه، خونه بزرگ، حیاط بزرگ، گل و دار و درخت... عاشق حیاطه. این اواین باره که درکی از بیرون و گل و اینا داره. مدام هم می گه گل. گل و گیاه خیلی براش جذابیت دارن. روزی چند بار می برمش حیاط یا بیرون.
کارن پونزده ماهه
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:56
چیزی به پایان ماه 15 ام نمونده و کارن دیگه 15 ماهه میشه.هر چی می گذره تنبل تر میشم تو وبلاگ نوشتن. و هر چی می گذره حجم مطالبی که باید بنویسم بیشتر میشه و همین منو می ترسونه و اصلا اینورا افتابی نمیشم.کارن 15 ماهه ما خیلی شیرین تر شده. هر روز حوکت جدیدی یاد می گیره و دلمونو می بره. راه رفتنش باعث شده
درد دل
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:56
این روزا شدیدا دارم با زندگی دست و پنجه نرم می کنم. با کارن، خونه داری و اشپزی، کارای شرکت... که هر کدومش واسه خودش یه مقووووله ست. به هر ترتیب دارم هر سه تاشو جلو می برم ولی با چه کیفیتی... خدا داند!کارن دو روزه تب کرده. فعلا فقط تبه و علامت دیگه ای نداره. دکتر گفت ویروسیه. ولی کلا من از تب می ترسم