بی رویا
-
تاریخ: 1399/11/29 ساعت: 18:19
سلام دیشب همسر اومد مثلا حرف بزنه.. برای بار میلیونیوم یه سوال تکراری مربوط به رویا ها و ارزوها پرسید که مثلا دوست داری کجا خونه بخری... بهش گفتم من دیگه هیچ ارزویی ندارم.. هیچ رویایی ندارم.. هیچی نمی
روزهای عجیب کرونا
-
تاریخ: 1399/11/29 ساعت: 18:19
سلامبعد از میلیون ها سال بالاخره اومدم بنویسم.. نمیدونم اخرین بار کی بود ولی قطعا در اینده برامجالب خواهد بود که در دوران کرونا ما چیکار می کردیم و اوضاعمون چطوری بود.سخت ترین کار شروع کردنه.. خب چی
روتین
-
تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 16:36
سلام بعد از مدتهااااباورمون نمیشه این فسقلی چقدر بزرگ شده. الان داشتممی خوابوندمش گفتم خدایا شکرت.. گفت مامان بیا اونجوری که می گفتیم خدایا شکرت بهمون چشم دادی و اینا.گفتم شکرگزاری؟ گفت اره.. خیلی و
سرکار میرم
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 11:06
هزار ساله ننوشتمسرکار میرم یک ماه و نیمهاین مدته بشدت سرم شلوغهنمیفهمم کی روز میشه کی شب میشهولی بشدت راضی امداشتم تو خونه افسردگی می گرفتمزنده شدم
کاکار بزرگ می شود
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 11:06
کارن دو ماه و نیم دیگه 4 ساله میشهباور نکردنیهانگار الان دو ساله دارمش نه چهار سالصبحا با من میره مهد و من می رم سر کار... ساعت 87 هم از خواب بیدار میشیمساعت 2 همسر میره دنبالش و منم 4 خونه ام.اگه کار
مهد جدید
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
فسقلی ادم شده..تصمیم گرفت امشب رو مبل بخوابه.. از رو تختش رفت تو اتاق پیش بابا گفت می هوام پیش بابا بخوابم. پنج دیقه بعد اومد بیرون اومد تو بغلم رو مبل. بعد از مدتهاااا مثل کوچولوییاش نشسته بغلش کردم
باغ کتاب
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
یه اتفاق خوب افتاد دیروزمدتها بود فکرم ناراحت صندلی ماشینش بود. با توجه به تبلیغات خیلی زیادی هم که می کنن واسه صندلی ماشین بشدت استرس داشتم. چون کمربندش کوچیک شده بود و فقط رو شکمشو می بستم. خیلی همب
دکتر امیدوار
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
امروز بالاخره واکسن پرونار و زدیم.راحت شدیم بخدا از عذاب وجدان نزدنش.دکتر گفت ماه دیگه انفولانزا هم باید بزنید.طفلک بچه ام گریه کرد. ولی ماشالله پسرم خیلی آقاست. خیلی رفتارای منطقی و بزرگانه ای داره.
روزانه
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
مهم ترین مسائل این روزا یکی مهده یکی لاغری!یه هفته ست شروع کردم به کم خوری.. برنجمو کردم ده قاشق.. و تو این یه هفته یک کیلو الی یک کیلو و نیم لاغر شدم. تقریبا 78 بودم. امروز 76.5 ام. واقعا دیگه خسته ش
شیرین زبونیاش
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
به مرور طی چند روز حرفای بامزه شو تو نوت گوشی نوشتم و الان اینجا میذارمشون..به مانتو و روسریم اشاره می کنه می گه مامان اینارو پوشیدی چه خوب شدی.. اینارو دراری خوب نمیشیلبخند میزنه و میاد سمتم و می گه:
قایم موشک
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
امروز دیدم ده بیست سی چهل رو کامل یاد گرفته!قبلا تا همون چهل بلد بود
باب اسفنجی غیر آدمیزاد
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
باب اسفنجی, داشت نگاه می کرد. یه قسمتی که زبان اصلی بود اومد. می گه میشه یه باب اسفنجی, بذاری که مثل من صحبت کنه، مثل همه، مثل آدما:)))))
درخواست خواهر برادر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:29
کارن همین الان در حالیکه داشت داشت ماکارونی می خورد و کارتون نگاه می کرد و روش به تلویزیون بود بی مقدمه گفت دوست دارم یه بچه دیگه داشتی باهاش بازی می کردم!! و این اولین درخواست,ش برای خواهر, و برادر, داشتن بود.چقدرم نوع بیانش جالب بود. نگفت خواهر, برادر,.. گفت یه بچه دیگه داشتی!! من بمیرم برات ماااا...
حال و احوال خرداد 98 ما
-
تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 4:14
خب یک کم از اوضاع و احوال این روزامون بنویسم که بمونه یادگاری..همسر الان سه ماهه که خونه ست.. شرکت تعطیل شده و ما سه ماهه معجزه وار زنده ایم و اجاره خونه می دیم و زندگی می کنیم. کارن و هم بعد از سه ما
پسر مستقل
-
تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 4:14
تا دو ماه پیش یکی تو سر خودم میزدم یکی جیش کارن و التماس و خواهش و تمنا که جیشتو بگو... الان کارش به جایی رسیده که حتی به ما هم نمی گه جیش دارم.. بی سر و صدا خودش شلوار و شورتشو درمیاره میره جیششو می کنه بعد می گه بیا منو بشور!!
واکسن فلج اطفال
-
تاریخ: 1398/3/5 ساعت: 19:54
اینو چند روز پیش نوشتم یادم رفت پستش کنم. تقریبا دوشنبه هفته پیش...دیروز بردمش واکسن فلج اطفال زدیم. فکر کن خیلی راحت خبر نداشتیم تاخالا واکسن فلج اطفال نزدیم! چون که تحریم بودیم. و الان اومده و اعلام
اسباب کشی
-
تاریخ: 1398/3/5 ساعت: 19:54
تو این یه هفته از چهازشنبه پیش تا امروز که چهارشنبه بود کلی اتفاقات افتاد. صابخونه خونه رو فروخت و ما از فرداش شروع کردیم به گشتن دنبال خونه. اجباری برای بلند شدن نداشتیم می تونستیم بشینیم فعلا ولی اخ
97 تموم شد
-
تاریخ: 1398/3/5 ساعت: 19:54
خب بعد از گرفتاری ها و تنبلی های فراوان تصمیم گرفتم گزارش حالی اینجا بنویسم تا در اینده بدونم اخرین روزهای سال 97 رو چگونه سپری کردیم.ما تقریبا اول اسفند خونه رو تحویل گرفتیم و کارگر گرفتم برای اولین
مامان جیشم داره میریزه!
-
تاریخ: 1398/3/5 ساعت: 19:54
همین یه ساعت پیش داشتم تی وی می دیدم و محو مصاحبه داریوش با عنایت فاان.ی بودم که کارن اومد دستمو گرفت گفت جیشم داره میریزه! ای خداااااا باورم نمیشهههههه بالاخره گفتتتتتتتت خدایا شکرتتتتت... الان دو رو
دوست مامانشه
-
تاریخ: 1398/3/5 ساعت: 19:54
نخیر مثل اینکه حالا حالاها کار داریم واسه از پوشک گرفتن این اقای گنده:))اومده رو تخت ما دو ساعت کتاب براش خوندم موقع رفتن دیدم تشکمون خیسه.. دیدم بلهههه اقا جیش کرده رو تخت و خیییلی ریلکس هییییچی هم ن