پی پی شو گفت - تاریخ: 1398/3/5 ساعت: 19:54
امروز یه اتفاق مهم و عجیب افتاد. ما الان خونه مامان ایناییم. کارن امروز تو دستشویی پی پی کرد!!!!!!! باورم نمیشه. بالاهره این اتفاق افتاد. بالاخره پی پی کردن و یاد گرفت. بالاهره پی پی شو گفت. دو بار گف
عشوری - تاریخ: 1398/3/5 ساعت: 19:54
مدتی بود مدام یه واژه ای رو بکار می برد که ما نمی فهمیدیم: عشوری!دیگه داشتم دیوونه میشدم.. می گفت مامان شما عشوری این؟ دیروزم گفت مامان شما عشوری این؟ گفتم یعنی چی؟ یعنی چیکار می کنم؟ بعد شروع کزد با
روز چهارم دستشویی - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 0:28
امروز روز چهارم بود. خیلی خوب بود. دقیقا برعکس دیروز که افتضاح بود. همسر از صبح اومد خونه. اتفاق بدی تو شرکت افتاد و اومد خونه. همین باعث شد اول مردد شم واسه ادامه پوشک گیری. دل و دماغ نداشتیم. ولی کل
روز پنجم پوشک گیری - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 0:28
روز پنجم...امروز از صبح خونه بود. در واقع اولین روزی که کامل خونه بودیم. شب که پوشک بود صبح فکر کنم تو پوشکش کارشو کرده بود. شستمش و شورت اموزشی پوشوندم و تاااااا بعدازظهر هیچ کاری نکرد! عجیب بود. مثل
روز ششم - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 0:28
روز ششم...امروز چالش بزرگی بود برامون چون دعوت بودیم خونه مادرشوهر. این اولین بار بود که تو این پروسه دستشویی مهمونی می رفتیم. از قبل همش فکر می کردم باید چیکار کنم.صبح بیدار شد دیدم پوشکش خشکه. خیلی
روز نهم - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 0:28
یک هفته و یک روزه شروع کردم پوشک گیری رو.همیشه همه چیز از دور ترسناک تره. الان خوبم. اوکی ام... چیزی که خیلی کمکم کرد و معجزه شد حضور همسر تو خونه بود. همسر به دلایلی از چهارشنبه خونه ست و من از همون
ارامش - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 0:28
خدا رحمتت کنه بنان جان..نشستم برای اولین بار با گوشیم رادیو گوش میدم و بافتنی می بافم.. می دونی یعنی چی؟ این لحظات برام رویا بود.. که بشینم مثل قدیما رادیو گوش بدم با خیال راحت..یادش بخیر اخرین باری ک
شکست پروژه پوشک - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 0:28
خب منو شطرنجی کنید چون باید بگم پروژه با شکست مواجه شد. بعد از دو هفته ما کوچکترین همکاری از کارن ندیدیم و بهتر دونستیم به بعد از سه سالگی موکول کنیم که هوا هم گرم شده باشه. هنوزم که هنوزه اصلا اگاه ن
مستقل دو سال و نه ماهه - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 0:28
فدات بشم که انقدر مستقلی تو دو سال و نه ماهگی. رفتیم دکتر برای هزارمین بار.. انقدر آقا و با شخصیت میشینه و حرفای دکتر و گوش می کنه باورم نمیشه. همیشه تو اجتماع باعث افتخارمه. خیلی ریلکس میشینه و دکتر
دوباره شاغل شدم - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 0:28
بالاخره از طرف شرکت صدام کردن و از دیروز دارم می رم. تو یه بخش جدید دارم کار میکنم و فعلا هم صحبتی از حقوق نیست. احتمالا گذاشتن ببینن اوضاع چه جوریه و می تونم ازپسش بربیام یا نه. من که می تونم تا ببین
قد و وزن - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 0:28
امروز برنامه قد و وزن داشتن تو مهد منم با شوق و ذوق رفتن پرسیدم چی شد گرفتن؟ نگاه کرد مدیرشون و گفت قد 86!!! وزن 13/600..یک کم تعجب کردم و قد بقیه بچه های کلاس و پرسیدم و بیشترشون 90 به بالا بودن. تعج
تغییر رویه و کارن خوش اخلاق - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 0:28
نوشته بودم که یه مدت خشم داشت به ما و هی از جمله ی دوستت ندارم استفاده می کرد.. این موضوع خیلی عذابم میداد تا اینکه جلسه روانشناسی گذاشتن تو مهد و از اونجا و صحبتهای کوتاه خصوصی ای که با دکتر کردم متو
شیرین زبونم - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:44
شیرین زبون شده این پسر دو سال و چهار ماهه ی ما. طوری که یه حرفایی می زنه که پخخخخ یهو خنده مون می گیره چون اصلا انتظار شنیدنشو نداریم.هی به خودش می گه آفرین! هر کاری می کنه می گه آاااافرین!شیشه رو ازش گرفتم ولی لیوان شیرش مثل شیشه دهنه سیلیکونی داره. ولی تو تختش میشینه و می خوره چون اگه بخوابه می ری...
شروع جمله گفتن ها و خواستن ها - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:44
دیروز روز جالبی بود.. کارن و بردیم شهربازی الماس هروی..اولش مثل همیشه مات و مبهوت و بی تفاوت بود یک کم بازی کرد رفتیم رستورانش غذا خوردیم. واسه کارن یه مرغ سوخاری سه تیکه گرفتیم با کلی سیب زمینی واسه خودمونم پیتزا. ماشالله بیشتر غذاشو خورد به اضافه ی یه برش از پیتزا بت اضافه ی دوغ.. سعی کردم به ضرر ...
میشه...؟ - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:44
من-بابا می خواد غذا بخورهکارن-میشه من بخورم؟-میشه شما کشک بادمجون بخوری؟-میشه من پلو بخورم؟
اخر هفته های خوب - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:44
اصلا کلا از وقتی لپ تاپ و گذاشتم کنار و با گوشی تو نت می نویسم و بعد به سختی کپی پیست می کنم تو وبلاگ، نوشتن برام سخت شده. ولی هنوز یه حسی بهم میگه باید بنویسم وگرنه پشیمون میشم. یادش بهیر اولین خونه مون، چند ماه بعد از عروسیمون که شروع به وبلاگ نویسی کردم... 6 ساااااال می گذره باورم نمیشه. صبحا مه ...
گوشش فقط پیش ماست - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:44
گفتم جا پارک پیدا کردی؟ ماشین و کجا گذاشتی؟گفت تو امیری گذاشتم.کارن بعد از چند دیقه که حرف عوض شده بود گفت بریم ماشین بابا ببینیم. من ماشین بابا می خوام.گفتیم ماشین بابا تو خیابونه، دوره، از اینجا دیده نمیشه.گفت ماشین بابا امیریه؟!!!
تنها رفت تو اتاقش خوابید! - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:44
یه اتفاق جالب افتاد الان...همسر داشت تلفنی با مامانش صحبت می کرد و منم مشغول بودم و وقت نداشتم کارن و ببرم بخوابونم. دیدم واسه خودش هی میره میاد... رفت رو تختش پتوشم کشید و داد زد من گولک(پستونک) می خوام. گفتم باشه براش بردم.. بعد گفت من آب موخام(می خوام).. براش بردم... بعد گفت من جیش دارم(کردم).. ع...
بالاخره تابستون تموم شد - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:44
خب امروز اخر شهریوره..بعد از سه روز تعطیلات تاسوعا و عاشورا و جمعه، امروز زندگی برگشته به روال. برای مایی که مسافرت نمیریم تموم شدن تعطیلات لذتبخشه. دیشب مهمون داشتیم.. داییم و خانومش و برادرم. دیشب ساعتارو عقب کشیدن. شب دیر خوابیدیم ولی صبح بموقع تونستیم کارن و بفرستیم مهد. منتظر بودیم تعطیلات تموم...
شیرین زبون من - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:44
مداد نوکی رو ورداشته بود و تو دهنش می کرد. گفتم کارن تو دهنت نکنیا گفت باشه مامان قول میدم مامان! این اولین بار بود که قول میداد...بجای اینکه بعدازظهر بخوابه منو مجبور کرده بود بذارمش رو کابینت که تو کابینتا رو فضولی کنه و منم خوابم میومد و حال نداشتم. در حالیکه داشت بلند میشد که در کابینت بالایی رو...