خرید بک لینک

6 ماهه مشغول کار به‌روزم. دو روز در هفته هم مدرسه می رم. هنوزم یکی از سخت ترین کارای دنیا شرح شغلم به دیگرانه!! از طریق کارفرمام با یه تراپیست آشنا شدم و برای بهبود کیفیت زندگیم دو جلسه رو باهاش شروع کار کردم ولی یه دفعه مثل اکثر فعالیت هام نیمه تموم گذاشتمش و حوصله ندارم ادامه اش بدم! بعد 6 ماه پیلاتس رو شروع کار کردم دوباره والان سه جلسه ست دارم میرم و اونم حوصله ندارم ولی چه کنم که شهریه دادم! واقعا سخته جاش دادن تو برنامه های زندگیم ولی اگه به کسی بگم می گه

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:20

بعد مدتها اومدم از کارن بنویسم،شاید دوست داشته باشم در اینده بدونم کارن تو ۹ سالگیش چه جوری بود. بعضی روزا ذیوونه ام می کنه، مثل الان. دوست ندارم اینجا بشه ذکر مصیبت که اگه خودش یه روزی اومد بخونه فکر کنه من فقط به بدیاش فکر می کردم. همین الان اپمده رو تخت ما دیش من دراز کشیده و داره تام گیتس میخونه. شب که میشه داستان کی کجا بخوابه شروع کار میشه، الان دو ماه و نیمه اومدیم خونه تازه و از وقتی اومدیم یه شب راحت نخوابیدیم، چسبندگی کارن به ما و تو اتاق خودش نخوابیدن کم بود، حال خراب من از گرما هم ابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:20

۴۰ سالگی برام مساویه با مرض کار مثبت و مفید کردن. حس می کنم وفتی ندارم و باید هر کاری که می تونم بکنم. یه مرضی افتاده جونم که نشین، نخواب، باطل نباش.. پاشو، صبح زودم پاشو، که بیشتر کار کنی، مفیدتر باشی، اخساس گناه دارم الان که جمعه ست و پریودم هستم از صبح لش کردم، از صبح رو مبل ولوام و غذا هم نپختم. همسر گفت حالشو ببر و استراحت کن در روز جاری. ولی هی دراز می کشم و یوتیوب نگاه می کنم،هی پا میشم و ساز تمرین می کنم و این روند دیوانه وار ادامه داره.

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:20

کارن امروز از کلاس زبان که تعطیل شد گفت عاشق شدم!!! اصلا عکس العمل بد نشون ندادم، اولش خنده ام گرفت بعد گفتم عاشق کی؟ گفت فلانی، گفت کاش تو این سن می تونستم ازدواج کنم، گفتم چه حسی داشتی؟ گفت مورمور، گفت پیشمم نشسته بود. گفتم حالا باید بزرگ بشی دانشگاه بری، الان زوده این حرفا، تا اون موقع هزار بار نظر عوض می کنی. اگاه بودم که داره مکالمات بسیار حساس و مهمی بین مون رد و بدل میشه و به طرز عجیبی به خودم مسلط بودم و حواسم بود چیا بگم و چیا نگم..

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:20

روزمرگی_مدرسه دولتی اخخخخ مردم از خستگی.. ولی خدارو هزاران بار شکر می کنم که خونه رو بالاخره تمیز کردم و تازه حمومم رفتم و الان کارنم می ره بالا میخوابه و منم میشینم قسمت دوم وحشی رو نگاه می کنم.. انقدررر برام سخته و عذاب می کشم وقتی خونه کثیف میشه و میخوام تمیز کنم. بعد در زمان حاضر داشتم فکر می کردم که چرا اینکارو نمی کنم؟ جوابی که همیشه داشتم این بود که خب کار دارم نمی رسم... بعد دیدم نه واقعا... من مشکلم زیادی موبایل بازی کردنه.. اگه این لعنتی نباشه واقعا بلند میشم به زندگیم می رسم. یعنی اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:20

شب رو تخت پیش من خوابیده بود گفت مامان "م.واد مخ.در" یعنی چی؟ دلم ریخت.. گفتم از کجا شنیدی؟ گفت مدرسه.. گفتم خودت چی فکر می کنی؟ گفت موادیه که میریزن توی سیگ.ار می کشن.. یادم افتاد قبلا یه چیزایی پرسیده بود یه چیزایی گفتم بهش.. و بعد ابتدا کردم یه تبییناتی دادم داشت موبایل بازی می کرد از من و همسر پرسید میشه یه فحشی رو بگم برای اولین و اخرین بار بعد شما معنیشو بگین که دیگه تکرار نکنم؟ گغتیم بگو.. گفت "گ.ی" یعنی چی؟ یا علی!! گفتیم اینو از کجا شنیدی؟ گفت

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:20

یه اتفاق عجیبی افتاد دو ماه پیش.. تو بازار میدون نقش جهان اصفهان تنها می گشتم که یه خانومی اومد و بهم گفت ببخشید شما صاحب وبلاگ منم لیلی هستین؟!! من هنوزم بعد دو ماه از شوک این اتفاق بیرون نیومدم! هول کردم.. تعجب کردم،ترسیدم، خجالت کشیدم، خوشحال شدم.. همه احساسات رو با هم تجربه کردم.. گوشام شنید و نشنید! به پشت سرش جابی میان ازدحام جمعیت اشاره کرد و گفت همسرم شما رو شناخت، از سالها پیش خواننده وبلاگ شماست!!! گفتم مگه میشه؟ من که عکسی از خودم نذاشتم هیچوقت اینجا.. بعد یاد فیس بوک افتادم... یکی به من بگه من ادرس فیس بوکم رو اون موقع ها اینجا گذاشته بودم؟ وگرنه چطور همچین چیزی ممکنه؟!!خلاصه که خانوم عزیز و همسر محترمشون... من ممنون لطف و محبت شما هستم.. شماها منو شگفت زده و بسیار خوشحال کردین.. چقدر پرمحبت بودید.. قدردان محبت شما هستم... فقط خواستم بگم من خیلی هول کردم اون موقع و خیلی ناشیانه رفتار کردم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 17:20

اگه ذهن ناقصم یاری کنه...تو ماشین از سعداباد برمی گشتیم که بحثی بین من و همسر شروع شد که شروع کننده اش اون بود.. علیرغم اینکه بشدت مخالف بحث کردم جلوی کارنم، ولی باید یه حرفایی رو میزدم و انتقاد می کردم.. کارن که فهمید مشکلی اینوسط هست طبق معمول مداخله کرد تو بحث... یک نصیحت هایی به پدرش می کرد که ما دهنمون وا مونده بود... مگه میشه یه بچه ۷ ساله اینجور عقل و منطقی داشته باشه؟! به من می گفت بابا همینجوریه،مدلش اینجوریه... مثل برادرش.. اینا حرف نمیزنن.. ازش نخواه که عوض شه.. این اینجوری بدنیا اومده و اگه تو عوضش کنی دیگه این نیست!!! مثلا من اگه عوض شم دیگی اینی که هستم نیستم!!!!! بعد شروع کرد به نصیحت کردن همسر که باید با زنت خوش اخلاق باشی باید لوسش کنی نازش بدی!! می گفت کلا بابا رفتارش با من خیلی بهتر از رفتارش با مامانه... خوش اخلاق تره و لوس لوسی تر حرف میزنه... بهش طرز رفتار با زن رو یاد می داد و تهدیدشم کرد اگه یه بار دیگه مامانو اذیت کنی بهت غذا نمیدیم!!!!دهن هر دومون بهز مونده بود و همین حرفای این فسقلی ما رو به خنده واداشت و روزمونو که داشت مزخرف تموم میشد حسابی ساخت... چقدر شکر کنم بابت این فرشته ی اسمونی که خدا بهمون داد؟ شیرینی زندگی، امید زندگی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 19:26

الان در همین لحظه من خوشبخت ترین دختر جهانم.خونه پدری... یازده شب.. کارن داره میخوابه.. جاشو رو زپین انداحتم چون دیشب از تخت افتاد... خودم رو تخت ولو... بساط تخمه آماده... چراغ خاموش.. کولر روشن.. منتظرم که کارن خوابش ببره منم سریالمو شروع کنم.. adım Farah... در آرام ترین و ریلکس ترین حالت ممکنم..زندگی هیچی نداره تهش هیچی نیست... فقط باید از همین الانم لذت ببرم.. در آستانه ی ۳۸ سالگی حال خوبی دارم.. ۴ روز دیگه تولد ۳۸ سالگیمه.. خیلی چیزا دلم میخواد مخصوصا مسافرت.. پارسال این موقع ترکیه بودیم.. ولی خب.. بازم شکرمدرسه ها تعطیل شد و ما الان یه هفته ست اومدیم اینجا.. گرما زود شروع شد.. بشدت شرجیه.. معمولا از خونه بیرون نمی رم.. فقط امروز با کارن رفتیم بیرون که دنبال کادو واسه تولد مامان بگردم که پیدا نکردم طبق معمول.. دو روز دیگه تولد مامانه و به زور من داره تولد می گیره.. منم دلمو خوش کردم به تولد مامان.. وگرنه تولد خودم که هیچ موقع هیچ خبری نیست.. امیدوارم منم همسن مامان بشم تولد ۵۸ سالگیم ده نفر دوست داشته باشم دعوتشون کنم تولدم.. خیلی اینو می خوام.. که تو سن بالا دور و برم پر دوست باشه.. ولی فعلا که یدونه بیشتر نیست :)) ایشالله تولد ۴۰ سالگیم یه تولد می گیرم.ولی بابا حساااابی منو سوپرایز کرد.. یه انگشتر برای من خرید یکی واسه مامان و حسابی حال داد اصلا انتظارشو نداشتم.ایشالله تابستون کارنو میخوام بذارم نینجا.. خودمم شاید فیتنس در اب برم بخاطر کمرم.. برگشتم باید ام ار ای مو به دکتر نشون بدم.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 16:11

سبد خواست براش سبد بافتم.. می گه مامان از هر دستت یه هنر به باد میاد!

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 16:11

اخه این بچه چیه؟ این موجود عجیب چیه که با دیدن حتی دویدنش تو باشگاه هم دلم غنج می ره؟ چه جوری میشه این عشقو توصیف کرد؟ این همه بچه... همه دارن می دوان.. ولی کارن برای من چراغ چشمک زنه.. تمام حرکاتش.. حرکات دست و پاش.. موهای لختش که تکون می خوره.. خوشحالیش، ناراحتیش، راصی بودنش از کارش، سختی کشیدن و درد کشیدنش.. همه چیزش برای من چند برابره.. غمش، خوشیش... انقدر می چلونمش که هر دفعه می گه اوه اوه باز مامان تو عشق زیاده روی کرد! خودشم کیف می کنه..اخ این بچه... بچه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 16:11

کارن: عاشقتما لیلی: اگه عاشقمی حرفمو گوش کن لباستو بپوش کارن: اونقدرا که نه!!

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: جمعه 5 اسفند 1401 ساعت: 22:30

پریروز رفتم دنبالش مدرسه، تو ماشین گفت مامان برات یه سوپرایز دارم. یه بیسکوییت های بای بود.. گفت اینو از جا میزم پیدا کردم مال امیرمهدیه.. اولش دلشو نشکوندم و تشکر کردم بعد گفتم می دونی اسم اینکار چیه؟ گفت اره دزدی!!! گفتم میری فردا میدیش به امیر مهدی.گفت این که چیزی نیست فقط یه بیسکوییته.. گفتم حتی یهچوب کبریت مال کس دیگه تو خونه ما نمیاد.. فرداش امیرمهدی رو کشیده یه طرف براش توضیح داده اونم گفته اوووو واسه یه بیسکوییت منو کشوندی تا اینجا؟!!! من نمیخوام... کارن همه شو خورده!!دیروزم از زیر میزش که ۵ تومنی پیدا کرده باز اورده خونه.. بهش گفتم فردا ببر بده خانم معلم.. داده و صاحبش پیدا شده.. بهش گفتم می دونی تو یه قهرمانی که پول یکی دیگه پیدا کردی؟ هنوز درکی از این مسائل نداره.. کلاس ادل تجربه های جدیدی داره کسب می کنه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: چهارشنبه 19 بهمن 1401 ساعت: 16:29

خب خب خب...دو هفته یگه ایشالله پسر کوچولوی ما که اون روز بدنیا اومده بود می ره کلاس اول...انگار همش فیلم بود و رو دور تند..تابستون کلی کلاس رفت و من که فکر می کردم با کلاس رفتن سرش گرم میشه و منو دیگه نمیخواد که باهاش بازی کنم کور خونده بودم و فقط بردن اوردن و خستگی هاش موند برام.. کلاس تابستونی مدرسه و باشگاه و زبان... و منم که مثل همیشه خسته، ولی خوشحال از اینکه مدرسه نزدیکه و کرونا کم شده و مدرسه حضوریه و من یه نفسی می کشم 6 ساعت در روز. منم فکر کردم اینجوری که نمیشه و من لیاقت خونه موندن و بیکاری رو ندارم!! چیکار کنم چیکار نکنم برم سر کار.. ولی یه روز در هفته و تدریس تو هنرستان. و خیلی هم هیحان زده ام و ذوق دارم براش فقط امیدوارم مثل بقیه کارام عمرش کوتاه نباشه.دغدغه امروز من همچنان بی جاییه که وقتی می خوام برم جایی و جلسه ای چیزی کسی رو ندارم که کارن و بذارم پیشش.. یک بار برای جلسه هنرستان همسر مرخی رفت بیچاره که کنسل شد اصلا و یک بارم رفتیم شب خونه مامان بزرگم خوابیدیم که صبحش برم جلسه اونم میبینم که سختشه و اذیت میشه واقعا. سه شنبه بعد هم جلسه اولیا مربیان کارنه که گفتن بچه ها رو نیارین.. اینم وضعیت ماست دیگه.فردا بریم باغ کتاب دفتر دستکامونو بخریم.. به یاد بچگی و خرید مدرسه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 12:56

۲۳ خرداد اولین دندون کارن افتاد!دندونی که تو یه سالگی ضربه خورده بود به میز و کوتاه بلند شده بود اون دو تای حلو.. چند سال بعرشم خونه مامان اینا افتاد دوباره همونا خورد به میز و لق تر شد.. تا اینکه حواسمون نبود و داشت میوه گاز میزد چند روز پیش و دیدیم گریه اش رفت هوا... اون دندون بشددددت لق شد و خون اومد و لثه اش متورم شد و دردش گرفت.. خلاصه فردا با پس فرداش یعنی ۲۳ ام تو خواب میفته..صبح که بیدار شده دیده رو رختخوابش افتاده فکر کرده اشغاله پرتش کرده اونور.. رفتم پیداش کردم و نگهش داشتم.امروزم بردمش دکتر و گفت خداروشکر مشکلی نیست و باید صبر کنیم در بیاد تا ببینیم دائمی ها چه جوری در میاد.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سامانی تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 3:55

صفحه بندی