روزمرگی
-
تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 15:20
6 ماهه مشغول کار بهروزم. دو روز در هفته هم مدرسه می رم. هنوزم یکی از سخت ترین کارای دنیا شرح شغلم به دیگرانه!! از طریق کارفرمام با یه تراپیست آشنا شدم و برای بهبود کیفیت زندگیم دو جلسه رو باهاش شروع کار کردم ولی یه دفعه مثل اکثر فعالیت هام نیمه تموم گذاشتمش و حوصله ندارم ادامه اش بدم! بعد 6 ماه پیل...
مامان دیوانه و عاصی
-
تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 15:20
بعد مدتها اومدم از کارن بنویسم،شاید دوست داشته باشم در اینده بدونم کارن تو ۹ سالگیش چه جوری بود. بعضی روزا ذیوونه ام می کنه، مثل الان. دوست ندارم اینجا بشه ذکر مصیبت که اگه خودش یه روزی اومد بخونه فکر کنه من فقط به بدیاش فکر می کردم. همین الان اپمده رو تخت ما دیش من دراز کشیده و داره تام گیتس میخونه...
میانه چهل سالگی
-
تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 15:20
۴۰ سالگی برام مساویه با مرض کار مثبت و مفید کردن. حس می کنم وفتی ندارم و باید هر کاری که می تونم بکنم. یه مرضی افتاده جونم که نشین، نخواب، باطل نباش.. پاشو، صبح زودم پاشو، که بیشتر کار کنی، مفیدتر باشی، اخساس گناه دارم الان که جمعه ست و پریودم هستم از صبح لش کردم، از صبح رو مبل ولوام و غذا هم نپختم....
پسرم عاشق شد!!
-
تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 15:20
کارن امروز از کلاس زبان که تعطیل شد گفت عاشق شدم!!! اصلا عکس العمل بد نشون ندادم، اولش خنده ام گرفت بعد گفتم عاشق کی؟ گفت فلانی، گفت کاش تو این سن می تونستم ازدواج کنم، گفتم چه حسی داشتی؟ گفت مورمور، گفت پیشمم نشسته بود. گفتم حالا باید بزرگ بشی دانشگاه بری، الان زوده این حرفا، تا اون موقع هزار بار ن...
روزمرگی_مدرسه دولتی
-
تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 15:20
روزمرگی_مدرسه دولتی اخخخخ مردم از خستگی.. ولی خدارو هزاران بار شکر می کنم که خونه رو بالاخره تمیز کردم و تازه حمومم رفتم و الان کارنم می ره بالا میخوابه و منم میشینم قسمت دوم وحشی رو نگاه می کنم.. انقدررر برام سخته و عذاب می کشم وقتی خونه کثیف میشه و میخوام تمیز کنم. بعد در زمان حاضر داشتم فکر می کر...
داره سخت می شه
-
تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 15:20
شب رو تخت پیش من خوابیده بود گفت مامان "م.واد مخ.در" یعنی چی؟ دلم ریخت.. گفتم از کجا شنیدی؟ گفت مدرسه.. گفتم خودت چی فکر می کنی؟ گفت موادیه که میریزن توی سیگ.ار می کشن.. یادم افتاد قبلا یه چیزایی پرسیده بود یه چیزایی گفتم بهش.. و بعد ابتدا کردم یه تبییناتی دادم داشت موبایل بازی می کرد از من و همسر پ...
شماها
-
تاریخ: 1403/4/28 ساعت: 17:20
یه اتفاق عجیبی افتاد دو ماه پیش.. تو بازار میدون نقش جهان اصفهان تنها می گشتم که یه خانومی اومد و بهم گفت ببخشید شما صاحب وبلاگ منم لیلی هستین؟!! من هنوزم بعد دو ماه از شوک این اتفاق بیرون نیومدم! هول کردم.. تعجب کردم،ترسیدم، خجالت کشیدم، خوشحال شدم.. همه احساسات رو با هم تجربه کردم.. گوشام شنید و ن...
نصیحت کارن
-
تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 19:26
اگه ذهن ناقصم یاری کنه...تو ماشین از سعداباد برمی گشتیم که بحثی بین من و همسر شروع شد که شروع کننده اش اون بود.. علیرغم اینکه بشدت مخالف بحث کردم جلوی کارنم، ولی باید یه حرفایی رو میزدم و انتقاد می کردم.. کارن که فهمید مشکلی اینوسط هست طبق معمول مداخله کرد تو بحث... یک نصیحت هایی به پدرش می کرد که م...
شبانه خانه پدری
-
تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 16:11
الان در همین لحظه من خوشبخت ترین دختر جهانم.خونه پدری... یازده شب.. کارن داره میخوابه.. جاشو رو زپین انداحتم چون دیشب از تخت افتاد... خودم رو تخت ولو... بساط تخمه آماده... چراغ خاموش.. کولر روشن.. منتظرم که کارن خوابش ببره منم سریالمو شروع کنم.. adım Farah... در آرام ترین و ریلکس ترین حالت ممکنم..زن...
رضایت پسر
-
تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 16:11
سبد خواست براش سبد بافتم.. می گه مامان از هر دستت یه هنر به باد میاد!
بچه
-
تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 16:11
اخه این بچه چیه؟ این موجود عجیب چیه که با دیدن حتی دویدنش تو باشگاه هم دلم غنج می ره؟ چه جوری میشه این عشقو توصیف کرد؟ این همه بچه... همه دارن می دوان.. ولی کارن برای من چراغ چشمک زنه.. تمام حرکاتش.. حرکات دست و پاش.. موهای لختش که تکون می خوره.. خوشحالیش، ناراحتیش، راصی بودنش از کارش، سختی کشیدن و ...
پدرسوخته
-
تاریخ: 1401/12/5 ساعت: 22:30
کارن: عاشقتما لیلی: اگه عاشقمی حرفمو گوش کن لباستو بپوش کارن: اونقدرا که نه!!
کلاس اولی
-
تاریخ: 1401/11/19 ساعت: 16:29
پریروز رفتم دنبالش مدرسه، تو ماشین گفت مامان برات یه سوپرایز دارم. یه بیسکوییت های بای بود.. گفت اینو از جا میزم پیدا کردم مال امیرمهدیه.. اولش دلشو نشکوندم و تشکر کردم بعد گفتم می دونی اسم اینکار چیه؟ گفت اره دزدی!!! گفتم میری فردا میدیش به امیر مهدی.گفت این که چیزی نیست فقط یه بیسکوییته.. گفتم حتی...
مدرسه بازی
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 12:56
خب خب خب...دو هفته یگه ایشالله پسر کوچولوی ما که اون روز بدنیا اومده بود می ره کلاس اول...انگار همش فیلم بود و رو دور تند..تابستون کلی کلاس رفت و من که فکر می کردم با کلاس رفتن سرش گرم میشه و منو دیگه نمیخواد که باهاش بازی کنم کور خونده بودم و فقط بردن اوردن و خستگی هاش موند برام.. کلاس تابستونی مدر...
اولین دندون کارن افتاد
-
تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 3:55
۲۳ خرداد اولین دندون کارن افتاد!دندونی که تو یه سالگی ضربه خورده بود به میز و کوتاه بلند شده بود اون دو تای حلو.. چند سال بعرشم خونه مامان اینا افتاد دوباره همونا خورد به میز و لق تر شد.. تا اینکه حواسمون نبود و داشت میوه گاز میزد چند روز پیش و دیدیم گریه اش رفت هوا... اون دندون بشددددت لق شد و خون ...
کرونا
-
تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 3:55
سلامروزهای بشدت بیخودی رو می گذرونیم.دو هفته ست کرونا گرفتیم و سه روزه اومدیم خونه مادرشوهر خوابیدیم که بهمون برسن.تا قبل از اون تو خونه بودیم و فامیلا غذا میاوردن ولی چه روزایی بود چه روزایی!! خدا برای دشمن ادم نیاره.. ضعف و تهوع شدید بقدری که نمیتونستم راه برم یا چیزی برم بخورم.همسر هم نفس تنگی و ...
ذهنم پریشونه
-
تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 3:55
سلام بعد از هزار سالخیلی نیاز دارم بنویسم.. که یک کمی ذهنم دسته بندی و منظم بشه..همه چی خوبه ولی من اضطراب دارم.همه چی خوبه ولی من پریشونم.همه چی خوبه ولی من می ترسم.همه چی خوبه ولی من سردرگمم.وقتی می گم همه چی خوبه یعنی کلیت زندگی رو به راهه خداروشکر ولی جزییات...ذهنم پریشونه چون برای هزارمین بار ت...
۴سالگی و قرنطینه و کرونا
-
تاریخ: 1399/11/29 ساعت: 18:19
دیگه از شدت عذاب وجدان اومدم بندیسم.. این روزا خیلی فیلمای بچگیشو نگاه می کنم و هی می ترسم نکنه از الانش فیلم و وویسکم داشته باشم واسه بعدها..اخرین پستم جالبه تا اومدم نوشتم زندگیمون نظم گرفته و چقدر
شبیه پری میشم
-
تاریخ: 1399/11/29 ساعت: 18:19
رفتم لباسمو عوض کردم پیرن پوشیدم.. کارن چشاش برق زد تا منو دید..گفت لباس عروسه؟! گفتم نه.. گفت وااای مامان شبیه پریا شدی! چقدر خوشگل شدی.. اومد رمانتیک منو بغل کرد
روح
-
تاریخ: 1399/11/29 ساعت: 18:19
مامانمن عاشقتم تو خیلیمهربونی..مامان اگه ما عاشقی کنیم روحمونم عاشق میشه؟ _____________ کلا امروز تو فاز روحه دقای داشت برای چندمین بار اسکروچ و نگاه می کرد پرسید روح چیه؟ همسر گفت وفتی میخوابیم روحمون در میاد از بدنمون. پرسید حیوونا هم روح دارن؟ همسر گفت نه. ________ یه بار عصبانی شدم گفت اگه عصبان...